در باغ خیال رویاهایم
و چه قدر شیرین
درآن سوی باغ..
بالای درخت
سیب به دست به انتظار منی
و من از شوق بال در می آورم..
همچون قاصدک به سویت پرواز میکنم...
و دامنم پر می شود از سیب های چیده شده ی تو..
در باغ خیال رویاهایم
و چه قدر شیرین
درآن سوی باغ..
بالای درخت
سیب به دست به انتظار منی
و من از شوق بال در می آورم..
همچون قاصدک به سویت پرواز میکنم...
و دامنم پر می شود از سیب های چیده شده ی تو..
می ترسم از روزی که قلبم آفت بگیرد و تو گریبانگیر آن شوی...
آهسته اهسته..
نگاهم میچرخد..
و لای موهای خوش رنگ دختری که از کنارم رد میشود توقف میکند..
چه عطری..
ادامه میدهم..
کمی جلو تر به چشمهای پسرک جوانی نگاه میکنم که خیره شدست به انگشتان لاک خورده ی دختری که با تلفنش در حال صحبت و خندست...
خنده ام میگیرد..
یاد شعار معروف میفتم"خواهرم حجابت،برادرم نگاهت"
بیچاره برادر!
به راهم ادامه میدهم و درب مغازه ای می ایستم..
پرچم سیاه"یازهرا"...فاطمیه است..
چادرم را محکم میگیرم و به راهم ادامه میدهم...
و به این فکر میکنم که یادم باشد لباس سیاه عزای مادرم را در بیاورم..
تمام رخ در کنارم باش...
بیابان ها نمی فهمند..
نمی فهمند باران را...
تردید
ترس
دلهره
شب
آرامش....
هراس
تردید
تردید
تردید
شب
آرامش...
از جامعه ای که خود را خدا میداند
و خدای خود را هیــچ...
هوا،هوای توست...
و تنها کار من نفس عمیــــــــــــــق کشیدن است...
و من دلم خوش است به این خنده و
تکیه میکنم به سکوت تو...
خنده را از من بگیرند تنها بغض می ماند...
و اگر سکوتت بشکند..
بغضم میشکند..
خنده را بیشتر میکنم
بیشتر
بیــــــــشتر...
نکند سکوتت بشکند راز دلتنگی مرا...