تبليغاتX
آن سوي قاب
آن سوي قاب

وقتی که درخت هست، پیداست که باید بود


ساده ام ...اما تو به دل نگیر

لحظه هایم چه ساده می گذرند.

برایم ساده شده که روز ی سه بار به یادت بیفتم.

گاهی وقتا این سادگی ها مرا ساده می کند.

اما

می دانم سخت است تا برایت دلیل بیاورم.

می دانم همچنان منتظر نگاهم هستی .

اما من ساده از این انتظار تو می گذرم.

یه خواهش

سادگی هایم را به پای بچگی ام بگذار.

به پای جاهلیتم.

به پای این که هنوز تورا آن طور که باید نشناختم.

تازگی ها کمی به خودم که آمدم.دیدم یه چیزی کم است.

دیگر نگاهی را که سالهاست همراهم بود را حس نمی کنم.

کجاست؟؟

این نگاه که بود؟؟

چه بود که دیگر نیست؟

وای

  که چه قدر ساده ام من.

این بار که دیدمت

با اولین نگاه

به تو می گویم

که ساده ام.....اما تو به دل نگیر

 

 

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  توسط رهگذر  |

 

"با تامل بخوانید"

چند روز پیش یه مطلبی رو خوندم که خیلی تکونم داد.

دیدم به بهانه ی هفته دفاع مقدس و آغاز مدارس تو وبلاگم بزارم تا اونایی که تا حالا اینو نخونده بودن بخونن و یکم به خودشون بیان...

(دست نوشته ی شهید احمدرضا احمدی،رتبه اول کنکور پزشکی سال ۶۴،ساعتی قبل از شهادت)

        

      چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟؟

 چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،به هر جا که اینجا نباشد ،یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟جوانم چه می کند؟دخترم چه شد؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟ کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ،از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟چه کسی در هویزه جنگیده؟کشته شده و د آنجا دفن گردیده؟چه کسی است که معنی این جمله را درک کند:

"نبرد تن و تانک؟!" اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟

گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شودو در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده است ؟کدام گریبان پاره می شود ؟کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد؟

وکدام کدام...؟ توانستید؟؟ اگر نمی توانید،این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:

هواپیمایی با یک ونیم برابر سرععت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ،ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می نماید،مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟کدام سر می پرد ؟چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید ؟چگونه باید آنها را غسل داد ؟چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم . چگونه می توانیم در ها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟کدام مسئله را حل می کنی؟برای کدام امتحان درس می خوانی؟به چه امید نفس می کشی ؟کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟از خیال،از کتاب،از لقب شامخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد؟

کدام اضطراب جانت را می خورد؟دیر رسیدن به اتوبوس ،دیر رسیدن سر کلاس،نمره گرفتن؟دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک،به ماشین،به قبول شدن در حوزه فوق دکترا ؟"صفایی ندارد ارسطو سدن،خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن"

آی پسرک دانشجو ،به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟ جوانی به خاک افتاده است؟

آی دخترک دانشجو،به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟هیچ می دانستی؟ حتما نه!...

هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می ورد،به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطه ای نم یافتی با امید های فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!! اما تو اگر قاسم نیستی ،اگرعلی اکبرنیستی ،اگر جعفر و عبدالله نیستی ، لااقل حرمله مباش !که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون غلی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد. من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد....

دوشنبه ششم مهر 1388  توسط رهگذر  |

 

گویند کریم است و گنه می بخشد......گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  توسط رهگذر  |

 

دوباره از نو مینویسم...

قرار بود نامه ام رنگ ((درد)) نگیرد که گرفت…
قرار بود نامه ام رنگ ((گلایه)) نگیرد که گرفت…
کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه:
عاشق باش…
عشق بورز…
عزیز دلم:
عزیز دلم:
منتظر آن دمم که نگاهم کنی
و
ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لاقل
و سال دل دل تحویل شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم فقر
لباس عافیت بپوشند و( ناجوان مرد از شرم بمیرد)…
عزیز دلم:
کودکان معصوم فقر …
بگذار بنویسم به یک بار نوشتنش که می ارزد.
من هیچ وقت به وعده هایم وفا دار نبوده ام می دانم.
بیا و یاریم کن که برای تو باشم …
یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن.
((((((همین))))))
((ببخش ))
دوباره تند رفتم…
دوباره تند رفتم…
تند رفتم…
عزیز دلم :
دوباره از نو می نویسم…
از نو می نویسم…
سلام لااقل

پنجشنبه پنجم شهریور 1388  توسط رهگذر  |

 

دلم برای خودم تنگ میشود...

تو این برهوت نیازو دعا فقط در حسرت یک نگاهم.

نگاهی که بتوونی در سایه اش با دل سیر بخوابی.

چند سالی است که آرام نخوابیدم.اصلا اولین شب آرامشم یادم نیست.عجیبه!!

یکمی داره این روند تکراری میشه.این که زندگیتو بکنی بعد دلت خوش باشه به این روزگار نچسب.

منتظر رجب باشی بگی این دفعه دیگه ندای این الرجبیون رو میشنوم.ولی خودتو یه جا دیگه میبینی.بعد

شعبان میاد .اونم زیاد فرقی نداره.به خودت میای میبینی رمضان شده.

میگی این دفعه دیگه تکم.

حرف ندارم.یه کاری می کنم که خدا هم کیف کنه بگه به به چه بنده ای دارم.

تو دوروز اول تو حالو هوای روزه هستی و حال نداری.انگار که کوه کندی.برنامتو یه جور تنظیم میکنی که

خدایی نکرده گرسنه ات نشه.تا دوازده ظهر میخوابی.بلند میشی یه نمازی میخونی و یه چرخی میزنی

میبینی نه ، کاری نداری.بعد دوباره میری سراغ خواب.بلند میشی میبینی دارن اذان میگن.بله.میگی

خدایا روزه گرفتم قربه الله .قبول کن.اسم خودتم میزاری روزه دار.

همین جوری میگذره میگذره میگذره به هوای روزای اول ماه رمضون.که نه.هنوز وقت هست.

چشمتو میبندی و باز میکنی میبینی شبهای قدر رسیده.

شبها میری مسجد.هدف:قران سر گرفتن.

تا اون موقع فقط نگاه میکنی.بعضی وقتا یه اشکی هم میریزی.البته واسه خودت نه.واسه جو.

این سه شبم میگذره.تازه مهمونیها شروع میشه.

یهو میبینی وای...ماه رمضون تموم شده و تو هنوز اول خطی.البته یکم اونور ترش.

پس کی.کی یاد خودمو خدای خودم میفتم؟

وای.... وای.... وای

وای که چه قدر دلم برای خودم تنگ شده. 

 

 

چهارشنبه چهارم شهریور 1388  توسط رهگذر  |

 

سفر باید کرد..

 

 

      

دلم گرفته بود و نمی دانستم.

سیاه شده بودم،اما خبری نداشتم.

در این روز هایی که کبوتری برای پیدا کردن طعام کودکانش شبها بیرون از لانه است.

در این زمانه ای که هر کس در پی کاریست تا یک روز بیش تر از دیگری زنده بماند.

این من بودم که بی خبر از این ها به زندگی خود ادامه دادم.

 اما یک روز دیدم پیرمردی نان خریده بود.در راه پسرک فقیری را دید که با حسرت به نان خیره شده.پیرمرد

از نگاه پسر خواند که او چه می خواهد.کمی ایستاد.بعد رو به طرف پسرک کردو نان را به او داد.پسرک

خوشحال شد و از روی تشکر لبخندی نثار پیرمرد کرد.

پیرمرد دستهایش را به علامت شکر رو به آسمان بلند کرد و رفت.

روزیِ پسرک همین یک قرص نان بود.

در دلم گفتم پس ما چی؟ما که روزیمان از یک قرص نان چند برابر است،پس چرا خبر نداشتیم که نانی را

که می خوریم،آبی را که می خوریم از آن خداست که به ما داده .

دلم شکست.از نا آگاهی خودم شکست.از نا شکری شکست.

به خودم گفتم: چطور خدا به بندگانی که او را نمی شناسند روزی می دهد؟در دلم پاسخی شنیدم که 

می گفت  خدا غفور است ،صبور است،رحیم است و رازق.

دیگر آرام نداشم.

نه

این طور نمی شود.

باید گشت.

خدای ما خدای زمین و آسمان و کهکشان ها نیست .خدای کوه ها و دشت هاست. خدای دل مجنون است.

آری باید در تکاپو بود. باید مجنون شد.

باید سفر کرد.

سفری به ناکجاآباد ، که انتهایش به نوری ختم می شود که این نور مرا می خواند.

در خرابات جهان نور خدا می بینم      

                                                      این عجب بین که این نور زکجا می آید.

دوشنبه دوم شهریور 1388  توسط رهگذر  |

 

ما به کجا میرویم....

 

روی زمین بود

تنهاو بیکس

در دستش دخترکی بود که  نمیدانست چه خواهد شد....

........................

ایستاده بود و راه میرفت

با کفشهای کهنه و لنگه بلنگه 

اما کجا؟؟؟

نمی دانست.

هیچ کس نمیدانست.

ولی نشان می داد که کیست و چه میخواهد زیرا که دستش باز بود و سکه ای در آن.

....................................

جوانی بود پر از آرزوهای بزرگ.

اما در دستش فقط پارچه ای بود که شاید بتواند با تمیز کردن شیشه های اتومبیل دیگران به آرزوهایش برسد.

او امیدوار بود.

.............................

من

با تمام شلوغی های اطرافم.

فقط آن هارا نگاه میکنم.

که اگر

شاید

روزی تنها شدم.

رفاهی نداشتم..

چه میکردم.؟؟؟؟

بد نیست که برای دقایقی

نه ،

برای ثانیه ای خودمان را جای آنها بگزاریم.

 

 

 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388  توسط رهگذر  |

 

نیستی ای سرمای وجودم

من سالهاست که در آتش بیابان دلم به دنبال تو هم

که شاید

روزی

فردایی

در دلم بارانی ببار......

شنبه بیست و هفتم تیر 1388  توسط رهگذر  |

 

آزادی را خواهم ستود

 

انسانم

انسانم چون آزادم

عاشقم

عاشقم چون آزادم

آزادی در خون و پوست و جان من است

 آزادی تو را دوست دارم.چون برای تو زنده ام.

پس زنده ام چون آزادم.

آری

من این علت و معلول را دوست دارم.

چون آزدی میدهد.

من آزدم

تو هم آزادی.

وجهان درپی آزادیست.

هیچ کس استبداد نمیخواهد.

چه انسان هایی که برایت جانشان را نداده اند.

چه انسان هایی که خود را در زندان ها حبس نکرده اند و شکنجه نکشیدند.

من و همه ی آدم های این کره ی خاکی به آزادی عشق می ورزیم و خواهیم داد.

پس

ما همگی

                     "    آزادی را خواهیم ستود  "


من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...

« دکتر علی شریعتی »

 

 

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  توسط رهگذر  |

 

این روزها همه دعا می کنند. شما چه طور؟؟

این روزها همه دعا می کنند. شما چه طور؟؟

این روزهاست که ندای این الرجبییون همه جارو پر کرده.

آره جونم.

این روزها همه مشغولند تا از اون رحمتای خدا یه کمی هم که شده نصیبشون بشه.

این روزها خدا فقیر و پولدار،پیر و جوون نمیشناسه.اینقده فرشته و ملائکه جمع کرده فرستاده اینجا که

 اشاره کنی،حله.

یه جورایی.از ما به یک اشاره از او به سر دویدن.

ولی می دونید چیه؟

قشنگیش به اینه که حتی گناهکارا هم دست به دعا میشن.ایشالله به حق همین شبها خدا از سر

گناهاشون بگذره.

البته همه ی ما گناهکاریم.هممون روسیاهیم.هممون شرمنده ایم.

شرمنده ایم از این که منتظزیم تا یه بهونه ای بشه بعد یه نگاهی به اون بالا بندازیم.

شرمنده ایم از خودمون.

از خدا

و از همه بیشتر از امام زمونمون.از اون که بیشتر از ما منتظره.

خدایا تواین شبهای پر فضیلت فرجشو نزدیک تر کن.بزار ماهم از دست این هواهای آلوده که این روزها روز  به روز داره بیشتر میشه راحت شیم.بزار ما هم نفس بکشیم.

اللهم کل ولیک الحجة ابن الحسن

                                                    

                                                                "الهی آمین"

 

 

یکشنبه هفتم تیر 1388  توسط رهگذر  |

 

 



من آن جوان بي دينم كه پيغمبر نخواهم شد
مرا بگذار و بگذر چون از اين بهتر نخواهم شد

*****************************

zahrasadat45@yahoo.com

 

 

ساده ام ...اما تو به دل نگیر
"با تامل بخوانید"
دوباره از نو مینویسم...
دلم برای خودم تنگ میشود...
سفر باید کرد..
ما به کجا میرویم....
آزادی را خواهم ستود
این روزها همه دعا می کنند. شما چه طور؟؟

 

هفته چهارم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته سوم آذر 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387

 

 

ققنوس
مسافرخونه ای بدون چتر
جوانان حاضر در صحنه
متفاوت اما دوست داشتنی
انکار ما
سخن دل خسته ی من(محمد اسدی)
دوستدار آقا دکتر
هماي رحمت
غریب فاطمه
ستاره زد .....سلام کن(وحید جلیلوند)
سایه
زمستان
تک مضرب جوانی
یاران مهدی در صدرا

 

 

RSS 2.0